سيد محمد باقر برقعى
730
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چكامهء صلح زد حلقه عدل بر در دولتسراى صلح * و آورد هديه امن و سعادت براى صلح تا شد فروغ صلح سعادت اثر پديد * افتاد عدل بوسهزنان زير پاى صلح گفتا فداى راه تو جانم كه بىدريغ * صدها هزار جان گرامى فداى صلح من بندهء كمينه كه مخلوق حضرتم * باشد بقاى من همه دم در بقاى صلح اميدوارم از كرم عام و لطف خاص * ملك جهان بگيرم زير لواى صلح آزاد و شاد سازم در هركجا دليست * در سايهء حمايت بىانتهاى صلح بر تارك زمانه نهم تاج معدلت * گر سايه افكند به سر من هماى صلح چون اين سخن شنيد ز فراش بارگاه * كيوانمدار عرش نشيمن خداى صلح دستى كشيد بر سرش از راه صلح و گفت * كاى همعنان و همسفر باوفاى صلح آرى ز شاخ عدل توان چيد بار امن * در بوستان خرّم و بهجتفزاى صلح امّا جهان امن ميسّر نمىشود * تا ديو جنگ سر نبرى پيش پاى صلح كى باغ صلح ميوهء عدل و امان دهد * تا جان خويشتن نكنى خونبهاى صلح ليكن چو ديو فتنه ره نيستى سپرد * عدل و رفاه و امن بود در قفاى صلح طوفان جنگ و فتنه نيارد شكست باز * كشتى ملك را چو برد ناخداى صلح خوش آن زمان كه طاير آزادى و امان * فرياد شوق بركشد اندر فضاى صلح خوش آن زمان كه فارغ از انديشه مردمان * كوشش كنند در همه جا از براى صلح در كار صلح كوش كه آسودگى خلق * باشد كمينه نعمت خوان عطاى صلح « در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست » * الصّلح خير ، كوبد دايم دراى صلح بار درخت صلح بجز عدل و امن نيست * خوشبخت ملّتى كه خورد ميوههاى صلح صلح و صلاح و سلم و صفا آورد پديد * آن بانگ آشنا كه برآيد ز ناى صلح اكسير اعظمى كه رهاند ز درد و فقر * مر خلق را كدام بود جز دواى صلح جز صلح نيست راهبر خلق زى صلاح * هردم زند دراى سعادت صلاى صلح خواهى مس نفاق شود زرّ اتّفاق * از بهر قلب دل بطلب كيمياى صلح خرّم دمى كه از همه آفاق شرق و غرب * نايد صدا به گوش كس الّا صداى صلح با لطف و دوستى و مساوات و مردمى * همواره پايدار بماند بناى صلح